حكيم ابوالقاسم فردوسى

493

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

كشتن اسفنديار ، كهرم را چون ماه از فراز تخت سيمين بگشت و سه پاس از آن شب تيره بگذشت ، آن پاسبان سخت خروشيد كه : گشتاسپ ، شاه و پيروز بخت است اسفنديار هميشه جوان باد و آسمان و ماه و بخت يارش بادا . زيرا كه به كين لهراسپ ، سر از تن ارجاسپ جدا كرد و آيين و فرّ را فروزان ساخت . ارجاسپ شاه را از تخت بر خاك افكند و نام و تخت گشتاسپ را برافراخت . چون تركان آن خروش را بشنيدند ، همگى به آن آواز گوش سپردند . دل كهرم از آن سخن ديده‌بان تيره گشت و روانش از آواز او خيره شد . چون آن گفتار را بشنيد ، به اندريمان گفت : شب تيره آواز را نتوان نهفت . تو مىگويى كه امشب چه مىشود ؟ آيا چه كسى را در اين شب تيره و در بالين يك شاه ، ياراى اين گونه لب گشودن است ؟ بايد كسانى را بفرستيم تا آن ديده‌بان هر كه باشد ، با دشنه سر از تنش جدا سازند . چون پاسبان ما در روز جنگ ، اين چنين بازى كند ، كار بر اين نامداران ما تنگ شود . پس اگر اين دشمن ما ، خانگى و از ميان ما باشد ، همانا كه با اين فرياد بد و اختر بدى كه پِى افكند ، به دشمن گراييده است . پس ما مغزش را با گوپال بد بكوبيم . چون آن فرياد پاسبان باز هم بر جاى بود ، دل كهرم خسته شد و از بس آن فرياد در هر سو بپيچيد ، همهء گردنكشان بشنيدند . پس سپاهيان گفتند : اين فرياد بسيار شد و از اندازهء پاسبان بگذشت . اكنون ما دشمن را از خانه بيرون مىكنيم . دل كهرم از آن فرياد پاسبان تنگ شد و بر خود بپيچيد و اخم بكرد . آنگاه به سپاهيان گفت : از كار شاه ، دل من پر از درد شد . اكنون بىگمان بايد بازگرديم . زيرا نمىدانم از اين پس چه مىشود . پس آن بزرگان چين در شب از آن دشت پيكار بازگشتند . اسفنديار زرده‌دار نيز با گرز گاوسار از پس ايشان برفت . چون كهرم به دروازهء دژ رسيد ، از پس خود سپاه ايران را بديد . پس گفت : اكنون ديگر كارى بجز رزم با